. . .به سراغ من اگر می آیید
بارالها، گیرم من تمنا بلد نیستم تو که سراسر تبسمی چرا غرقم نمی کنی بین لبخند هایت؟! ادعونی استجب لکم هایت را باور کنم یا... بگذریم! من این تمنا را دوست دارم، من آن لبخندت را دوست دارم. تمنای لبخندهایت را از من نگیر! .................................................................................................................... +همگی دو دستی چسبیده ایم به یک حضور! حضوری که روز به روز کم رنگ تر می شود و ما هنوز راضی هستیم به این روز های نیمه مبادا! +پنجشنبه خبری شنیدم که تمام معادلات ذهنی ام رو به هم ریخت. خدا دارد با من سنگ ، کاغذ، قیچی بازی می کند! قربون کرمش برم ولی یه کوچولو صبر هم بده، بد نیست! + تازگی ها باز هم روی اعصابم پیاده روی می کنی! باور کن دیگر تحملی برایم نمانده. +چگونه می شود باز به دیواری تکیه زد که بارها بر سرت آوار شده؟! +و من همچنان اعتماد می کنم! + دنیا با تمام شادی ها و تلخی هایش خسته ام می کند!من مات ومبهوت می گذرانم زندگی ام! بعضی از اتفاقات و تجربه ها عادت می شوند در یاد... گه گاه...یادشان می کنی آرام می شوی بعضی ازتجربه ها زخم می شوند در دل گاهی...مثل زخم تازه سر باز می کند و بعد آرام می شود بعضی از اتفاقات استخوان می شوند در گلو... برایت نه راه پس می گذارند نه راه پیش... بعضی از اتفاقات چاهی می خواهد برای فریاد"... ............................................................................................................. + بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست باوركنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست +قدمت مبارك! براي همه ما ! +زماني من بهونه بودم! واي برزماني كه تو هم بهانه اي بيش نباشي! +زماني شنيدن يك جمله از بحث هاي امروز براي يك هفته داغون بودنم كافي بود! امروز با تمام آن حرف ها فقط لبخند زدم. مي شود به هر چيزي عادت كرد! به هر چيزي! + ۴/۸/۸۷سالروز نوشتن اولين جمله ي نيلوفر تو اين وبلاگ بود! روز مباركي نبود و لزومي براي تبريك سالروزش نمي بينم. به کجا چنین شتابان؟ بر گ های زرد و آواره می شنوید صدای دلتنگی این پا های خسته را ؟ آواره ها آواره ها آزادید شما از در خت و باغچه ها آزاد و رها از قافیه ها می رسید به حس پرواز شما این پا های زنجیر شده به خاک عمریست در حسرت احساس حس پرواز آزاد و رهاست آواره ها می شنوید صدای دلتنگی این پاهای خسته را ؟
+اين روزها هوا كم است و سنگين! +گاه چنان ديگران را باور مي كنم كه ديگر خود و باورهايم را فراموش مي كنم! +با تمام وجود مي خواهم دنيا بايستد تا پياده شوم! +چيزي در من شكسته است! خسته ام !خسته تر از هر زمان! مولا علي(ع ) ................................................................................................. و پيمانه را چون پيمان كنيد، تمام و كمال دهيد ، و با ترازوي درست ، وزن كنيد كه اين بهتر و نيك انجام تر است! و از آنچه علم نداري پيروي مكن،چرا كه گوش و چشم و دل هر يك در كار خود مسئول است. و در زمين خرامان راه مرو! چرا كه تو نه هرگز زمين را تواني شكافت و نه از بلندي هرگز سر بر كوه ها تواني رساند! همه ي اين نا بساماني هايش نزد پروردگار ت نا پسند است! آيه 35 تا 38 سوره اسراء دلم گرفته است است !خيلي! هواي نوشتن دارم !از كجا شروع كنم؟ به قرآن پناه مي برم! به همان قرآني كه دست روي آن گذاشته اي و قسم ياد كرده اي! به چه؟ بگو به چه چيزي قسم خوردي؟ مگر اعتقاد نداشته اي به آنچه گفتي! مايوس و دل شكسته ام ! صفحه را كه باز مي كنم آياتي از سوره اسرا مي آيد! چه جملاتي زيباتر از اين مي تواند آغاز گر نوشته ام باشد؟! زمانهاي بيكاري و خستگي به چيزي نياز داريم آراممان كند! آهنگ آژانس شيشه اي را روشن مي كنيم و شروع مي كنيم!مي پرسي! بار اول كه مرا ديديد به نظرتان چطور آدمي مي آمدم؟ و ما هر كدام احساس درونمان را مي گوييم! حرف مي زنيم و پيش مي رويم تا جايي كه از مردانگي هاي زمان نمايشگاه مي گوييد و ما تاييد مي كنيم! مي گوييد خدا وكيلي با تعداد كم خودمان و مخالفت ها و حرف و حديث هاي اطرافيان كارمون حرف نداشت! و ما در پاسخ مي گوييم چون با هم بوديم و پشت و پناه هم! حرف از معجزه سفر مي آيد و روابطي كه بعد ازآن شكل ديگري گرفت ! عده اي از جمعمان حذف شدند! كسي به جمعمان اضافه شد! روز ها گذشت با دلخوشي ها و نان و نمك خوردن ها و اضطراب ها و دلتنگي ها ي رفتن و جدايي! رابطه ي پاكمان هيچ نامي نداشت، شايد چيزي فراتر از روابط خواهر و برادي ! زيرا كه برايمان چيزي فراتر از كسي بودي كه براي خواهرتان! و ماهم تمام وجودمان بود محبت به شما! وارد اتاق كه مي شديم تمام دلخوري ها و دلتنگي ها مان را از دنياي كثيف بيرون كنار مي گذاشتيم وقدم در جايي مي گذاشتيم كه برايمان حرمت داشت! حرمت! گاه فراموش مي كرديم كه دختريم! گاه فراموش مي كرديم كه غريبه ايد و از خونمان نيستيد اما حريم ها را حفظ مي كرديم و همين به آن اتاق حرمت مي داد! حرف از رفتن كه مي زدي آوار ميشد بر سرمان تمام وعده وعيد هاي اغراق آميزي كه در اوج محبت بر ما نثار مي كردي! ترس از دست دادن داشته ها و احساس هايي كه فقط جنبه روحي و معنوي داشت و دور بود از تمام مادياتي كه موج ميزند در روابط امروزي! چنان بر هم اثر گذاشتيم و رفتار هاي اعتقادات يكديگر را تعديل كرديم كه ديگر ما شديم! و امروز اين ما در آستانه شكست و تو شدن است! دليل اين تو شدن چيزي جزديوار غروري كه هميشه خودتان هم از آن شاكي بوديد نيست! بارها گفته ايم كه هميشه داشته هايتان را زود فراموش مي كنيد و جمع هاي تكراري برايتان خسته كننده است اما چنان موضع گرفته ايد و از دوستان قديم و ارتباطتان با حاج حبيب گفته ايد كه به احساس خود شك كرده ايم! اما اين روز ها اطرافتان پر است از كساني كه در تملق و چابلوسي شهره اند . امروز شما چنان جذب محبت هاي ديگران شده ايد كه حس مي كنيد از عالم و آدم طلبكاريد و هيچ كس جز چند نفر قدر شما را نميداند! حرف ها و مردانگي ها و حس برادرانه تان چنان فراموشتان شده است كه گويي سالهاست از گفته ها و دست بر قران گذاشتنتان گذشته است! و چنان لگد زده ايد به تمام خوبي ها و حرمتها و ساعتها و اشك و نوشته هايمان كه گويي بزرگترين خطاي عالم از ما سر زده است حال آنكه خطا و اشتباه فقط و فقط از خودتان بوده است و غرور بي جايتان! و شما به جاي دل به دست آوردن دل مي شكنيد جناب؟ هميشه ادعا مي كردي در زمان سختي هر كجا باشي كنارمان خواهي بود ديروز روز سختي برايمان بود !كجا بودي؟ حرمت نان و نمك نگه داريد لطفا! بگو چه بي حرمتي كرده ايم كه در مقابل دوست و دشمن شايسته ي اين جزاييم! تمام كنيد اين بچه بازي ها را! كارهاي اين روزهايتان بويي از مردانگي نبرده است! چقدر زود فراموش مي كنيد خوابي را كه يك هفته نگذشته تعبير مي شود!تعبير ماشين از پا افتاده چيزي جز غروردوباره پا گرفته شما نيست! راستي هيچگاه نگفتيد انتهاي خوابتان چه شد!من زنده ماندم؟ نه امروز من در ميان اين همه تضاد وتناقض شنيده ها و ديده هايم هيچ فرقي با يك مرده ندارم! نه! ندارم! به خدا ندارم! به من بگوييد به كدام حس و حرف و اشك ونوشته اعتماد كنم!؟ امروز درد من درد بي تو بودن نيست! امروز درد من درد بي اعتماديست ! دردشك و دودلي هاست! درد پايان يافتن هايست كه هيچ نقطه پاياني نداشت! بياوريد دسته گل سفيد و زيبايتان را براي اين موجودي كه كم كم تمام احساسات و نفس هايش از اين نا مردمي ها رو به سوي نابوديست! بياوريد! باشد كه بر يكي از وعده هايتان عمل كرده باشيد! خوبي هايتان راخوب به ياد داريم! وعده ها و ادعاهايتان را هم! شايد براي همين است كه كمي توقع داريم! بيدار شويد ! بيدار! لطفا! به نام خدا شروع می کنم و چقدر این شروع لذت بخش است.پروردگارت را حی و حاضر کنار خویش پنداری که دست مهربانش را بر زندگی ات حائل کرده تا تو نهراسی و تنها نمانی. زندگی ایمان می خواهد.و تجلی این ایمان جز باور قادر مطلق نیست.جز اینکه بیابی همه چیز و همه افکار و افعال اگر جز برای اوست هیچ است و پوچ. و بعد از ایمان محبت بنای زندگی را می سازد. و محبت اکسیری است که معجزه هایش چارچوب عقل را در نوردد و فراتر نهد.کسی را یارای مقاومت در برابرش نیست.آنسان گوارا و نیروبخش است که از تو هیچ و عاجز، موجود نیرومند و قادری می سازد. و چقدر والاست محبت را در راه ایمانت خرج کنی.آنگاه موجی به پا می شود که تو را محبوب همه عالم می کند و حال آنکه تو همان مخلوق کوچک خدایی و این اراده خداست. پس برای خدا دوست بدار.برای خدا محبت کن.برای خدا بگذر و برای خدا بمان تا ماندگار همه عالم شوی. و کیست که در راه سخت زندگی،از پا نیفتد و مجروح نشود؟ کیست که به سلامت فراز و نشیب هایش را بپیماید و بر چهره اش غبار خستگی ننشیند؟ هیچ کس. وجود هر انسانی را آیینه ایست و مباد که بر آن ترکی بیفتد و مباد تر آنکه زخم از محبت باشد و شکسته تر آنکه محبت را ایمان آفریده باشد، نه شور و شوق هوس و خواسته ای. و هراسناک که این محبت را پایه های صداقت ستون شده باشد و بنایش بر اطمینان و اعتماد. چه می شود که این بنا می لرزد؟ چه می شود که پایه هایش مخدوش می شوند؟ نه ....نه! بگذار بگویم.خوشبختی و موفقیت، یافتنی نیست.ساختنی است.اینرا هزار بار با خود بگو تا یادت نرود تمام ذره ذره اعتماد و اطمینان و صداقتی که نبود و اگر بود به هزار خدنگ آلوده بود و ما یافتیم و غربالش کردیم و جمع کردیم و نگهداری اش کردیم تا بر آن بنایی بسازیم و به درونش ایمان را، محبت را، هستی را تجربه کنیم. هزار بار بگو تا این خانه را به وزش باد لرزآوری از هم نپاشی.تا این آبادخانه به سان محبت های رنگارنگ فراوان بی پایه اطرافت ، محبت هایی که به تزویر و تملق بیشتر می ماند تا احساس پاک از نهاد فطری برآمده ، نباشد و نماند. گذشت، جلا بخش محبت است.اما اگر نتیجه اش تعالی محبت باشد نه زیر پا له شدنش.نه نادیده گرفته شدنش... به من بگو کدام قاموس عشق و محبت را به مخدوش شدن احترام، نگاشته اند؟ کدام و چه کسی چون اکسیر محبت را چشیده، از چشم افتاده و عادت شده در تکرار مکرراتی که پایانی برایشان نیست؟ نه . اگر شکوفه ی محبت جوانه زد، باید آبش داد. باید نورش شد. باید تابید و مواظبش بود .تا جان بگیرد و ساقه محکم کند.مگر نه باد و طوفان و سیل و رگبار قاعده های لاینفک زندگی اند؟ کجا رسم بر این بوده شکوفه تازه شکفته را به اعتبار زیبایی اولیه اش رها کرد و نگهداری اش نکرد؟ تازه بعد از شکوفه دادن کار سخت می شود. کار بالا می گیرد. اگر نه چنین، در هم بریزآبادی ات را که هرچه هست، جز محبت صادقانه و پاک است. بشکن که شور را نه شایستگی ماندگاری. شعور؛ هم نفس...شعور سنگ بنای هر محبتخانه ای می باید. انسان را تحمل کم. ظرفیت اندک. تاب مقاومت ناچیز. ناگه طوفان به پا می شود و در آن احوال سخت، باید ایمان داشت و توکل... شاید کسی را که با او خندیده ای فراموش کنی، اما کسی را که با او گریسته ای، هرگز.هرگز... ما، با تو، زندگی را گریسته ایم! گریسته ایم عزیز! اصلا این همه طفره برای چه ؟ اما خیالم باز آسوده است +کاش شجاعت رفتن و دل کندن بود! +عشق سوء تفاهمی است که همیشه رفع می شود. شاید استثنایی بانو! +ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من! این سکوت مرا نا شنیده مگیر! +دلم می خواهد گلایه ای کنم به حرمت هدیه تولدی که به من دادی! تسبیحی که این روزها با آن ذکر خدا می گویم!ولی... خسته ام! نمی توانم! همان ی نوشت بالایی کافیست. برای ندیدنم چند روز عهد بسته ای ؟! به عهدت وفا کن ! ... من دیگر چیزی از خاطرات فراموش شده ات به یاد ندارم ! گاهی که از پیج جاده می گذری مرا به یاد آور ! مرا در کدام پیج زندگی جا گذاشتی به یاد آور ! + ديشب بعد از مراسم افطاري، با ناهيد يادي از گذشته كرديم !از زماني كه يونوليت هاي نمايشگاه زيست رو در آخرين روز با كلي شور و حال همانجا سوزانديم!چگونه بگويم يادش به خير؟ وقتي از يادش ساختمان دانشگاه دور سرم چرخيد و هواي محوطه برايم كافي نبود و كم آوردم! افسوس كه در خاطراتم هميشه لكه ننگي خود نمايي ميكند +امروز كه حرف ازتنگي نفس و دلتنگي درونتان ميزديد چه خوب مي فهميدمتان ولي كاري از دستم بر نمي آمد! گاه ظاهر، گوياي همه چيز نيست! اين احساسي است در درون كه ربطي به شرايط مكاني ، خنده، جشن و ... نداره! اگر راه درمانش رو پيدا كرديد منم مشتري ام! + رمضان هم رو به پايان است! در يك چشم بر هم زدن!در اين دنياي نااميدي انتظارآمدن رمضاني ديگر چه اميد والايي است! + عادت به بودن كساني و عادت به نبودن كساني طوري در جانم رخنه كرده است كه كوچكترين تلنگري در بودن نبودنها وفكر نبودن بودن ها آرامشم را به هم مي ريزد! +فكر مي كنم از پي نوشت بالا فقط خودم سر در بيارم! +تو اين روزاي آخر ماه خدا، التماس دعا! مدتهاست منتظرم! منتظرم تا بشكنم خود را، بشكنم بغضم را ! بغضي كه درست مثل آتشفشان گاهي فوران مي كند و بسياري اوقات فرو خورده مي شود! حجمي كه هميشه در گلو دارم و گاه چنان فشاري براي فرو خوردنش به خود مي آورم كه دردي عجيب درسراسر قفسه سينه ، بازو و حتي نوك انگشتان دستم احساس می کنم. بغضي كه وقتي هم مي شكند يا در روشويي دانشگاه است يا در اتاقي كه وقتي از آن خارج مي شود مامان توقع دارد با خنده و قهقهه ببيند مرا! من مي مانم و گريه اي بي صدا و بدون هق هق! نياز به فرياد دارم ! به هر بهانه اي به هر قيمتي! چون بهانه هاي دنيوي من هيچ كدام ارزش اينقدر خود آزاري وگريه و رنگ و روي زرد را ندارد! به خدا ندارد! مي دانم و همين آزارم مي دهد! مگر چه اتفاق تازه اي افتاده است ؟ مگر چه كم دارم؟ از كدام نعمت بي بهره ام؟ به والله هيچ! و من چقدر خجالت مي كشم از معبودم به خاطراين همه نا شكري ! همه اينها را ميدانم ولي هيچ منطق و اصولي آرامم نمي كند! مدتي است وقتي تنهايم نمازم را با صداي بلند مي خوانم ، نمي دانم چرا ولي هيچ اراده اي براي نكردن اين خطا ندارم! شايد چيزي در درون من مي خواهد صدايش به خدا برسد! هرچند اين را هم مي دانم كه به تن صدا نيست و خدا در درون همه ماست! ولي از اراده ام خارج است و نوعي نياز ! اكنون بازفرا رسيده است شب هاي قدر و شب هايي كه زيبا ترين و معقولترين بهانه براي شكستن تمام بغض هاي فرو خورده است! آري! ياد تك تك گناهان در مقابل خداي رحمان ! ياد مظلوميت علي وياد غربت مولاي غايب زيباترين بهانه براي فوران ،سبك شدن و آرامش نسبي در اين شبهاست! التماس دعا بدون كليشه! زنگ اوّل ؛ توحید . دومین زنگ ؛ نبوت و معاد . سومین زنگ ؛ – چه باشی چه نباشی – عدل است . و اِمامت ، گرچه آخرین زنگ حیات بشری است و معلّم ؛ غایب . تا نیاید و نپرسد که : چه کردید ؟ در آن وقت که غایب بودم همگی مشروطیم ... (سيد مهدي شجاعي) +التماس دعا! هر چند از بس اين جمله را به كار برده ايم ! فقط به گفتن جمله محتاج دعا قناعت مي كنيم! و با تعارفات لحظاتي كه واقعا مي توانيم براي هم دعا كنيم را از دست مي دهيم!ولي... +التماس دعا! بدون كليشه! +كم گناه نكرده ام!الهي خجالت زده ام! ببخش مرا در اين ماه عزيز، هر چند توقع زياديست! ولي مشروطم، مشروط! مبادا زنگ آخر به صدا در آيدو من هنوز. . . به سويت پناه آورده ام! مي دانم مايوس نخواهم شد!

+اين روزها سعي دارم تا جايي كه مي توانم به پايان فكر نكنم!

گون از نسیم پرسید.
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان
همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را!


می دانم کـ ـه
از رهایی نمی ترسم
از رفتن و حتی نگاهی به پشت سر نینداختن
از سرمای تهی شدن نمی ترسم
هرگاه که دستانت را از پس بدرقه ی یک کبوتر تهی می کنی
آشیانه می سازی برای کبوتر دیگری
و هرگاه داستانی پایان می گیرد
دستانت برای نوشتن داستان تازه ای نفس تازه می کنند
و هرگاه عادت کهنه ای را به دست باد می سپاری
هر چند که می پنداری ترکش مکافات است
دوری اش را در عادت تازه ای فراموش می کنی
می خواهم بروم
و حدس نمی زنم برای این اتفاق ساده
این همه ایما و اشاره لازم باشد
می خواهم بروم
بی نگاهی به پشت سر
آن گاه شاید روزی قاصدکی خبر بیاورد
که نگاهی
از پس رفتن ناگزیرم
می گریـ ـد !
می دانم که نگاه ها هم باز
به نگاه های تازه عادت خواهند کرد !


| Design By : Night Skin |

